۲۳ سال گذشت از روزی که پایان یافت

پایگاه شلمن

پایگاه مزرعه

پایگاه شلمن

حاجی عمران عراق

پایگاه دلتو

سردشت

پایگاه دلتو

حاجی عمران عراق
نوشته شده توسط سیاوشان در شنبه شانزدهم آبان 1388 ساعت 9 موضوع | لینک ثابت
وقتي كه خودم را به قدر كافي دوست داشتم آرامش را حس كردم .
وقتي خودم را به قدر كافي دوست داشتم هر روز در خودم تعمق كردم .اين مقدمه دوست داشتن خود
است.
وقتي خودم را به قدر كافي دوست داشتم از تنها بودن خوشم آمد در خلوت سكوت محاصره شدم و
شگفت زده به فضاي درون وجودم گوش كردم .
وقتي خودم را به قدر كافي دوست داشتم از طريق گوش كردن به نداي وجدانم،خودم رئيس خودم شدم.
اين طوري خدا بامن صحبت ميكند،اين نداي دروني من است .
وقتي خودم را به قدر كافي دوست داشتم خودم را بي جهت خسته نمي كردم.
وقتي خودم را به قدر كافي دوست داشتم در خود حضور يك احساس معنوي را حس كردم كه مرا هدايت
مي كند،سپس ياد گرفتم به اين نيروي معنوي اطمينان كنم وبا آن زندگي كنم
وقتي خودم را به قدر كافي دوست داشتم ديگر آرزو نداشتم كه زندگي ام طورديگري باشد .به اين نتيجه
رسيدم كه زندگي فعلي براي سيرتكاملي ام مناسب ترين است .
وقتي خودم را به قدر كافي دوست داشتم ديگراحتياجي نداشتم كه به وسيله چيزها يا مردم احساس
امنيت كنم .
وقتي خوم را به قدر كافي دوست داشتم آن قسمت از وجودم يا روحم كه هميشه تشنه توجه بود،ارضا
شد و اين شروعي براي پيدايش آرامش درون بود. اين جا بود كه توانستم شفاف ترببينم .
وقتي خودم را به قدر كافي دوست داشتم فهميدم كه در مكان درست و زمان درستي قرار دارم ،سپس
راحت شدم .
وقتي خودم را به قدر كافي دوست داشتم براي خودم رختخواب پرقو خريدم .
وقتي خودم را به قدر كافي دوست داشتم خصوصيتي را كه مي گفت هميشه بايد ايده آل باشم ترك
كردم ،آن ديو لذت كش را .
قسمتي از دست نوشته هاي مهاتما گاندي
نوشته شده توسط سیاوشان در دوشنبه یازدهم آبان 1388 ساعت 12 موضوع | لینک ثابت
اين عشق
به اين سختي
به اين تردي
به اين نازكي
به اين نوميدي
اين عشق
به زيبايي روز و
به زشتي زمان
وقتي كه زمانه بد است.
اين عشق اين اندازه حقيقي
اين عشق
اين اندازه زيبا اين اندازه خجسته اين اندازه شاد
و اين اندازه ريشخند آميز
لرزان از وحشت مثل طفلي در ظلمات واين اندازه متكي به خود
آرام مثل مردي در دل شب‚
اين عشقي كه وحشت به جان ديگران مي اندازد
به حرفشان مي اورد
رنگ از رخسارشان مي پراند‚
اين عشق جرگه شده زخم خورده پامال شده پايان يا فته
انكار شده از ياد رفته
چرا كه خود جرگه اش كرده ايم زخمش زده ايم پامالش كرده ايم
تمامش كرده ايم منكرش شده ايم از يادش بردهايم‚
اين عشق دست نخورده سراپا آفتابي
از تو است و از من است
اين چيز هميشه تازه كه تغييري نكرده است‚
واقعي ست مثل گياهي
لرزان است مثل پرنده ئي
به گرمي و جانبخشي تا بستان.
ما دو تا مي توانيم از ياد ببريم و بخوابيم
بيدار شويم و رنج بكشيم و پير بشويم
دوباره بخوابيم و خواب مرگ ببينيم
بيدار شويم و بخوابيم و بخنديم و جواني از سر بگيريم‚
اما عشقمان به جاي مي ماند
لجوج مثل موجود بي ادراكي
زنده مثل هوس
ابله مثل حسرت
مهربان مثل يادبود
به سردي مرمر
به زيبايي روز
به تردي كودك
لبخند زنان نگاهمان مي كند و
خاموش با ما حرف مي زند
لرزان به او گوش مي دهم
و به فرياد در مي آيم
براي تو و براي خودم
به خاطر تو‚به خاطر من
و به خاطر همه ديگران كه نمي شناسمشان
دست به دامنش مي شوم استغاثه كنان
كه بمان
همان جا كه هستي
همان جا كه پيش از اين بودي
حركت مكن
مرو
بمان
ما كه عشق آشناييم از يادت نبرده ايم
تو هم از يادمان نبر
جز تو در عرصه خاك كسي نداريم
نگذار سرد شويم
هر روز و از هر كجا كه شد
نشانه اي از حيات به ما ده
دير ترك از كنج بيشه اي در جنگل خاطره ها
ناگهان پيدا شو
دست به سوي ما دراز كن و نجاتمان بده.
ژاک پره ور
نوشته شده توسط سیاوشان در شنبه نهم آبان 1388 ساعت 9 موضوع | لینک ثابت
هشت سال بی او گذشت
**************
از عشق مي گويم
از گلي از باغ هاي بهشت
از خاطره ها
و از وجود مي گويم
از او مي گويم
كه عشق بود و عاشق
شعر ها
ترانه ها
قطره هاي اشك
هيچ يك ياراي گفتن ندارند
او بود و صفا
او بود و محبت
و او بود و ..................
وتنها اوست
عشق و عاشق
مادر
نوشته شده توسط سیاوشان در چهارشنبه ششم آبان 1388 ساعت 6 موضوع | لینک ثابت
توراه آخرينی
تورا در کدامين گذر جستجوکنم
در کدام معبر به انتظار ايستاده ای
صداکن مرا
صدای تو آن صدای آشنايی است
که فاصله ها را می شکافد
واز کوچه های انتظار
به پيشوازديداری تازه می آيد
نگاه کن مرا
نگاه تو رويش روز است در تاريکی
تو ظهور مهری از پس بی مهری
دست بی آلايش محبتی
بر زخمهای کهنه
طلب کن مرا
تا حضور زندگی را دريابم
دعوت کن مرا به زندگی
نوشته شده توسط سیاوشان در شنبه دوم آبان 1388 ساعت 9 موضوع | لینک ثابت
پشت پيشانيم درد است
و کاسه سرم
حجم آشفته ئيست.
در گشاده ی ذهنم
اندوهی بزرگ آشکار می شود
و غمی سنگين
بر جانم می نشيند.
در معراجی از دلتنگی
به خود می انديشم:
احساس می کنم ”انسانم من“
و اين حقيقت زيبای خيال انگيز
چنان جلوه ئی می کند
”شادمانه“
که لبان آويخته ام را
در لبخندی از شبنم و شکوفه
می گشايد
پشت پيشانيم
درد عشق است.
رامی
نوشته شده توسط سیاوشان در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 ساعت 12 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

این وبلاگ شالوده ای از وبلاگ و فتوبلاگ است که بیشتر به یک فتوبلاگ شبیه میباشد
فهرست اصلی
دوستان
سنگ هاي قيمتي و نيمه قيمتي ( gemsiva )
ساحل سينگو
پرواز با پروانه
عاشقانه ها
زبان سینما
غربت عشق
سليمستان
صندوق الزهرا
شب شهر
یادداشت های آخرالزمان
كودك طبيعت
وب لاگ آموزشي و تربيتي مهر (دبستان وحدت بجنورد)
يادداشت هاي سالار
حرامي
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
طراح قالب
POWERED BY